سکوت

سکوت

 

بی واژه تر از یه سکوت

افتاده بودم رو به روت

خندیدی از من رد شدی

 

تف به تزای منطقیت

اون ادعای عاشقیت

چی شد که انقد بد شدی

 

من همسرت بودم ولی

مثل یه میز و صندلی

نقشی نداشتم پیش تو

 

تهمت چی بودش این وسط

می گفتی دل کندم ازت

ساکت رو بردار و برو

 

می رفتم و عشق جدید

اونی که بعد از من رسید

راحت می اومد جای من

 

اما با اون حرفای بد

اسم خیانت که اومد…

یک شهر با من بد شدن

 

دردامو ریختم تو خودم

هر روز تنهاتر شدم

حقم رو دنیا خورده بود

 

هی درد اومد پشت درد

حتی خدا کاری نکرد

انگار ماتش برده بود

 

گاهی نگاه آدما

مثل یه چاقو، بی صدا

روحت رو کم کم می کشه

 

وقتی برای آبروت

مجبور میشی به سکوت

دردت خداتم می کشه

 

محکوم بودم به فرار

به تن سپردن به قطار

پایان بازی خوش نبود

 

این فکر خوابیدن رو ریل

یک دفعه اومد مثل سیل

این زن که آدم کش نبود!

 

#معصومه_قریشی

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

359
۱۳
۴