گنجشکک اَشی مَشی

چشمامُ بستم بعدِ تو
روی تمومِ زندگیم
لجبازی و قهر و ادا
عادت شده از بچگیم
.
هرچی هوس میکردمُ
با گریه میدادن بهم
اونا که عاصی میشدن
امروز میخندن بهم
.
امروز که این گریه ها،
مثلِ قدیما نیستش!
کم جونیِ گرمای دل
از سوزِ سرما،نیستش!
.
امروز می فهمم کسی
جنگیدنُ یادم نداد!
یادم ندادن عاشقت،
معشوقشُ راحت نخواد
.
چشمات میگن واسه چی
هم بازیِ این بچه شی؟
گفتی نشین اینجا،برو
گنجشککِ اشی مشی!
.
کاری نکردم دل بدی
اَشکای من کافی نبود
من گریه میکردم نری!
جز رفتنت راهی نبود…
.
باور نمیکردم ولی …
من قهرمانت نیستم!
مثلِ مترسک تا تهش،
پای غمت می ایستم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

115
۲