لاک پشت

لاک پشت

پدرم عاشق بود/ پای عشق جون میداد/ اما اینا کم بود
مادرم عاشق بود/عشقوخوب می فهمید/اماخب آدم بود

خیلی چیزا می خواست
که تو این خونه نبود
اون بلند پرواز بود
ولی دیوونه نبود

تو خیالش هربار
خونه رو رنگ می کرد
مبلمان می چیدو
کفشو سنگ می کرد

حسرت رویاهاش
اونو هرشب می کشت
بس که رفت توی خودش
بش میگفتن لاک پشت

انقدر ساخت که سوخت
انقدر موند که رفت
یکی کبریت کشید
روی این چاله ی نفت

پر پروازشو دید
به سرش زد بپره
به خودش فکر کنه
ما رو از یاد ببره

زندگی می تونه
عشقو نابود کنه
فقر خوبی هاتو
یه شبه دود کنه

تا کجا می شد ساخت
با نداری با درد
شبی که ساکشو بست
گریه شو قایم کرد

پدرم عاشق بود/ پای عشق جون میداد/ اما اینا کم بود
مادرم عاشق بود/عشقوخوب می فهمید/اماخب آدم بود

#معصومه_قریشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

262
۷
۶