بی تفاوت

یه شب که بی تفاوت

منو به گریه انداخت

غرور من رو شکست

دل به غریبه ای باخت

ازش خواستم بمونه

تو لحظه ی جدایی

چشاشو بست و رفتو

من موندمو تنهایی

چشام سیاهی میرفت

با هر قدم‌که برداشت

نمی دونست هنوزم

جایی تو قلب من داشت

تو زندون نگاهش

رفت و یه عمر اسیرم

شدم دچار تردید

بمونم یا بمیرم.

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

76
۱