متــروکــ

راه بُرده پیش از این عشقِ مرا،با من نمان!
هرچه راحت میگذشتی زان،بکن بامن همان!

قلبِ متروکم نمی داند کسی مهمان شده
زود بیرون شو! مبادا بو بَرَد این بدگمان

با من از چیزی به نام عشق میگویی زیاد
لیک حرفِ دل نمی آید به راحت بر زبان

راه بُرده هرکه را تنها شبیهِ عاشق است
هرکه را دلبسته دیدی ظاهراً،از خود بِران

علّتش را هرکه از کف داده باشد دلبری،
خوب می داند نمانده درتنم تاب و توان

پیر گشتم از جفای روزگارِ رفتــه ام …
اندکی میمانی اما،رفتنی هستی جوان!

113
۴
۱