علاج

علاج

نیستی ببینی روزگارم رو
برف زمستون رو تن خونس
انقد کاری بوده زخم تو
خونه که نیس عین یه ویرونس
انگار صد ساله رها کردی
مردیکه واسش توهمه چیزی
با رفتنت میشی نگهبانی
که توی جامم زهر میریزی
خونه مث اون شهرخشکیده
یه عمره درگیره بی آبیشه
انگار فقط دست تو میتونه
معمار این حد از خرابی شه
این نقطه ازتقدیر من باید
دنیام از احساس تو خالی شه
کی مثل من میتونه یه عمرو
در گیره رویای محالی شه
مثل همون مجنون سرسختم
که عاشق چشم انتظاریشه
با هر طلوع تو زندگیش بازم
عاشق تر از روزای قبل میشه
نیستی ببینی روزگارم رو
مثل زمستون خونمون سرده
یه شعله از آتیش عشق تو
تنها علاج کار این مرده

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

217
۱
۱

  • سلام انگار صد ساله رها کردی مردیکه واسش توهمه چیزی با رفتنت میشی نگهبانی که توی جامم زهر میریزی تو این دو بیت یک بار فرمودید که صد ساله رها کرده و رفته ! و بعد اون رو نگهبان (که اساسا وظیفه نگهبان حفظ و نگهداری هستش) خطاب کردید که داره توی جام شما زهر میریزه !