مأمَن

مأمَن

اسمتو رویِ ابرا می نویسم
تا مثل بارون بباری رو بختم
یه کاری کن به حَسرتام نبازم
نباشی سردرگمم و شلاختَم

سراغتو گرفتم از قاصدک
گفت که همین حوالی خونه داری
عطر تو واسه همه شون آشناست
میگن که عطر یاس و پونه داری

به جاده دل سپردم و راهیم
میخوام که آغوش تو مأمنم شه
دوری تو برای من مشکله
نذار که این دلیل مُردنم شه

دل تو دلم نیست واسه ی رسیدن
با اینکه پاهام دیگه نا ندارند
میام که سایه ی سرِ من بشند
اون دو تا چشمایی که تا ندارند

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

129