شعر محاوره

آزادی مشروط

شعری به زبان محاوره؛

باور نمی‌کردن
چون باورش سخته
خوشحاله انگاری
مردی که بدبخته

چیز عجیبی نیست
اما چقد بد شد
می‌خنده چون دیگه
آب از سرش رد شد

عمری توی زندون
خط روی رویا زد
“دنیا در آتش بود”
دل رو به دریا زد

ده سال توو حبس و…
آزادی مشروط…
آزادی محدود…
آزادی مخلوط!!!

مخلوط با ترس و…
مخلوط با خنده
مخلوط با همسر
مخلوط با بچه*

این جمله از کی بود؟!
یادت باشه حتمن
بن‌بست یعنی چی؟!
آغاز برگشتن…

حال غریبی داشت
به مرگ راضی بود
مرگی که آغازه
پایان بازی بود

#امیرحسین_علیاری

* به ایراد قافیه در این پاره واقفم.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: