گلایه…

دوستان خوب من…نقد لطفا فراموش نشه.

جوونیمو کجا بردن
که اینجوری زمینگیرم
خدا با دست خالی من
با یه دنیایی درگیرم
یه غفلت از سر تقصیر
تمومه تاجمو ذوب کرد
شدم مثه یه شمعی که
توحسرتها دلش گب کرد
شبیهم به یه زندونی
همه روزامو میشمارم
من اونقدر تو خودم بودم
که از ازادی بیذارم
اگه حرفام گلایه شد
خودم تسلیم انکارم
یه پایانه  پر از خنده
به این قصه  بدهکارم
تاوقتی که صدای شهر
شده باغصه هاهمدست
نمیشه به سکوت شب
به این اسونیا دلبست
یه روز اخرهمین جاده
میشه از بودنم خسته
جلو رفتن بدون عشق
مثه موندن توبنبسته

از این نویسنده بیشتر بخوانید: