تهران

یه وقتایی پر از دلشوره میشم
یه وقتایی پر از آغوش بسته
میون رهگذرها یه غریبم
دلم کنج یه بیراهه نشسته

 

یه شهر پر خیابون و تلاطم
یه تهران و هوای تلخ و دودی
صدای حرف ، صدای بوق و ترمز
نفسایی که گم میشه به زودی

 

بهای زندگی گاهی عذابه
که چشمارو به هر تاریکی دوخته
یکی از قصر به پایینی میخنده
یکی موهای بافته شو  فروخته …

 

همین تهران پر از لب های بسته س
یه وقتی گم میشه اشکای بارون
پر از تشویش و حال زخم خورده
از این نقطه تا اون کوهای شمرون

 

تو هر جمع و تو هر خلوت همیشه
همه درگیر افکار عجیبن
دیگه لبخندشون عین نقابه
تو این شهر آدما خیلی غریبن

 

میون هر دلی باید سفر کرد
شاید این شهر دنیاشو گرفته
صدای همدلی کم میشه وقتی
بفهمه اون یکی جاشو گرفته !

از این نویسنده بیشتر بخوانید: