***(سرباز)***

جاده پر از خون شد
از رد پای من
تا بستی چشماتو
روی چشای من!

اشکات جا مونده
روی سر آستینم
چن قطره ی خونت
رو چرم پوتینم!

بهتر نشد حالم
از دیدن دردت
دستام خشکیده
رو گردن سردت!

چاقو هنوز اینجاس
تو سینک روشویی
پیچیده بوی خون
تو کل دسشویی

تا کشتمت، دنیا
یکهو پر از غم شد
رگبار تو چشمام
بارون نم نم شد!

می بینمت هر روز
تو آشپزخونه
پای اجاقی که
خاموش می مونه
فکر طلاقو از
ذهن تو می خونه!

زخمی شدن چشمات
از بس زمین خوردی
زیر همین زخما
چن ساله که مردی!

رد یه مش(ت) سیلی
رو گونه هات مونده
دستای من بدجور
قلبت رو ترسونده

تو خونه مون مثلِ
سربازِ بی رحمم
فرق چشاتو با
دشمن نمی فهمم!

توی تنم چن تا
میدون مین پهنه
تا پاتو برداری
کم میشم از صحنه

می بینمت داری
بغضاتو می کاری
توی گلویی که
می خنده اجباری!

می بینمت حتی
از پشت دیوارا
وقتی که درگیرم
با تخت و بیمارا
وقتی که دستامو
بستن پرستارا…

نسرین سحرک

از این نویسنده بیشتر بخوانید: