سهم من و تو از لباس عدل عریانیست

خمار نان

 

وقتی که خوشبختی برای ما توهم شد
طرح لب روی نقاب ما تبسم شد
وقتی که گاندی توی صحرای اوین گم شد
حمام فین پایان شوم هر تفهم شد

سهم من و تو از لباس عدل عریانیست

وقتی به این آرامش تحمیلی محکومیم
خود را به دیوارقفس هر لحظه میکوبیم
صب(ح)کوله بار فقر را بر دوش میگیریم
وشب لب جدول خمار نان میمیریم

اوضاع دین دراین عبادتگه چه بحرانیست

وقتی زبان راحبس کرده سخت میترسیم
روصحنه طبق آخرین دستور میرقصیم
وقتی که گفتن ما تمام فصل ها زردیم
باناامیدی نفت خوردیم خودکشی کردیم

تمدید این صلحنامه ی پردرد،عصیانیست

وقتی که زیرپایمان یک ثروت ناب است
چشم امیدما ولی یک بطری آب است
وقتی به جای بطری یک نوزاد پیدا شد
سطل زباله زایمان کرد و چه رسوا شد

ایران آبادم چه آبادی ویرانیست

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی لیلا دارابی

من نوازنده ی این احساسم مینوازم که برقصد قلمم تا شبی واژه بروید شاید و شکوفا شود از ذهن پر از دقدقه ام چند خوشه شعر باران خورده من نه قانون نوشتن بلدم نه به وزن آگاهم هر زمان که قلب من میبارد عطر موسیقی احساسم ورقص قلمم قطعه ی ساده ی بودن مرا میسازند