غزل

شکست…

افتاد از بغل سینه ها شکست
یکهو پلی ب وسعت بی انتها شکست
می بینمت و غمی در دلم نشست
میبینی و دل آیینه ها شکست
وقتی ک تنگ دلم سنگ میشود
وقتی دلم کنار همین شیشه ها شکست
تو آن یکی ک مساوی صد هزار
وقتی ک آمدی سر فرضیه ها شکست
میخواستند از عشق بگویند شاعران
سارا نشست؛ و قافیه ها شکست:
“جریان عشق تو می رفت..رفت..رفت..
تا صاف در نقطه ی بیشینه اش شکست”

علی رضا قضاوی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • با سلام بعضی از ابیات از معنی و ساختار قوی برخوردار است اما متاسفانه به نظرمیرسد بعضی ابیات از معنی دقیقی بر خوردار نیس مثل بیت۵ دوفعل در مصرع سوم هم از دو زمان متفاوت سخن میگوید