سعید حیدری درمنی

خود آزار

روزای خوبمون گذشت سرما نشست به قلب تو ما جون میدادیم واسه هم همه چی برعکس شد یهو

روزای خوبمون گذشت
سرما نشست به قلب تو
ما جون میدادیم واسه هم
همه چی برعکس شد یهو

دستاتو کی گرفت ازم
دلتو کی چه جوری برد
چی شد که تو قلبای ما
نفرت اومد علاقه مُرد

من مردِ نقشِ اولِ
این قصه ی بی سر و تَم
برده ی تنهاییَمو
بیرون نمیرم از خودم

من سالهای ساله که
درگیرِ خودآزاریم
شکنجه میدم خودمو
یه زنده ی اجباریم

من خاطره دارم ازت
خاطره یعنی درد و درد
یه جوری آشوبم که هیچ
کاری برام نمیشه کرد

کلافه و سر در گمم
فکر چشاتم یه سره
واسه فراموش کردنت
چَن سال باید بگذره

من مردِ نقشِ اولِ
این قصه ی بی سر و تَم
برده ی تنهاییَمو
بیرون نمیرم از خودم

من سالهای ساله که
درگیرِ خودآزاریم
شکنجه میدم خودمو
یه زنده ی اجباریم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: