شعر

بیمار

عمر من میرود و باز طرفدار توام
اینهمه غافله من غافله سالار توام
مرتد عشق توام یار بخوان نام مرا
قدر زیبایی نام تو بدهکار توام

ان زمانی که کسی نیست به یاد دل تو
من تنها و غریبم که بدنبال توام
این و ان میکنی و چهره ز من میگیری
بی خبر از منی من تشنه ی دیدار توام

هرکجا نام تو آید دل من میلرزد
فال حافظ که گرفتم گفت بیمار توام
تو گنه میکنی و عین خیالت هم نیست
به بلا سوخته اتش کردار توام

ای فدایت بشوم راز دلت با من گو
تو که میدانی عزیز من ، غمخوار توام
تا به کی راه گریز از بر من میگیری
سقفی بر خانه دل باش که دیوار توام

مگذارم که دلت از دل من سیر شود
چون که دانم کشته ریزش اوار توام
پس بیا خسته دلم را قصه ای شیرین گو
من که خود دانی که عمریست بیدار توام

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

475
۲