تبِ ترانه

تو چی داری تو چشات که آدمو
به خود زندگی مجبور می کنه
که از این چن قدمیش تا ناکجا
هر چی غصه و غمه دور میکنه

 

تو کی هستی که کنارتو دلم
به تبِ ترانه مبتلا میشه
همه بن بستای رو به عاشقی
جلوی قدم های من وا میشه

 

میدونی نبودنت مرگ منه
بیا تا لطفی به این دلم کنی
پا بذار به قلب من تو می تونی
پای تنهاییامو قلم کنی

 

تب این زمستونو ازم بگیر
مث بارون بهار به روم ببار
منو باور کن و عشقو پس نزن
دستمو بگیر ، منو تنها نذار

 

تو که باشی من خود بهار میشم
مرزای زمستونو رد میکنم
پیش تو پر از هوای موندنم
مرگو با خودم،خودت،بد میکنم

 

بذار تا یک دل سیر نگات کنم
منو به حال خودم رها بکن
تو چی داری که دلم میخواد بگم
منو با اسم کوچیک صدا بکن…

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

572
۲
۲

  • سلام مریم جان خوبه که هنوزم چهره های آشنا رو اینجا می بینم مثل همون قدیما از خوندن ترانه ات لذت بردم واقعا عالی بود مرسی
    • سلام جناب صادقی هم ترانه ی عزیز و دوست دیرینه ی آکادمی.. قدم رنجه فرمودین بسیار خوشحالم دوباره امضاتونو پای کارم میبینم.. دلمونم برای قلمتون تنگ شده، بیشتر به آکادمی سر بزنید.. ممنون از همراهی و لطف تون.. موفق و پایدار باشید