شکنجه گاه

 

بـه رسـمِ عاشقونه های تـلـخِ یک وداع
بـه لهجه ی غـریـبِ یک قناری توو قفس
بذار رها شـم از نگفته های توو دلــــــم
بذار بگم “دوسِت دارم”.. این آخرین دفس!

 

حالا که خستگی های تو مونده رو دلم
بـه روزگـارم برنگرد که دیــره عشقِ من
چیزی نمونده از دلــــــم فقط خـــدا کنه
خــدا تـقـاصــِـشو ازت نگیره عشقِ من

 

بذار تموم بشه همینجا هرچی بین ماس
حتی گلایه هـامــــو بـا خودت مـــرور نکن
رو شونه های بی کسیم دوباره ســر نذار
به ذهـنِ لحظه های مـن دیگه خطور نکن

 

بازم واست مهم نباشه حــال و روزِ من
راهی که روزی رفتی رو دوباره بـرنـگـرد!
حالا که دورم از تـو و نــــگاهِ ســــردِ تـو
نذار بدونی رفتنت با قـلـب من چه کـرد

 

نذار بدونی کـه مــنـو گرفته از خــــودم
چـشـایی که همیشه زل زده به راهِ تو
توو عمقِ خاطراتِ تو همیشه غرق منم
به حکمِ این عذاب، من و شکنجه گاهِ تو…

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

726
۲۰
۵