بن بست

یه پنجره رو به بن بستم
که چشم اندازم دیواره
کی جز تو حرفامو میفهمه
کی جز تو از دلم خبر داره

کی گفته تو مال من میشی
این اتفاقیه که نمی افته
سهم من از تو طرح چشماته
که روی شیشه هام می افته

من و تو جز غرور و دلتنگی
چند وجه مشترک داریم
هردو بارونو دوست داریم و
هر دومون از بن بست بیزاریم

دوباره رعد رفتن توو حرفاته
دوباره شیشه هام می لرزن
برای این اضطراب حق داری
آدما از بن بست می ترسن

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی عیسی کریمی کدخدائی

در رشته مدیریت دولتی تحصیل کردم. اهل و ساکن شهرستان مسجدسلیمان و شیفته شعر و موسیقی . بیست سالی هست که می نویسم و تا روزی که زنده باشم خواهم نوشت. پیوند می زنم قلم را با دلم. و قافیه می بخشم دلتنگی هایم را. شاید که این چند سطر حرفهای نگفته ی دلی باشد... خسته از ابهام. نشسته... پشت پنجره ای بر دیوار. آنشب که باران، خواهد شست از وجود غبار آلود پنجره ها ... گوشه های پیکر بر باد رفته ام را....