عادت

باید تمومش کرد میدونم
عشقو نمیشه که گدایی کرد
فک میکنه هرجوور که میخواد
تا آخرش میشه خدایی کرد

مُهرِ سکوتو رو لبم کوبید
طوری که جیکَّم در نمی اومد!
از جمله های عاشقونش هم
چیزی به جز غم درنمی اومد!

چشمام که ابری شن/پشت سرش پاییز/از غصه لبریزه
وقتیکه می بارم/پاییز هم با من/برگاشو می ریزه

از بسکه درگیر خودش بودو
تکراری شد هر روزِ هر هفته م
چشمامو می دیدو نمی فهمید
حرفامو خوردم، توو خودم رفتم

مهلت نمی داد عاشقش باشم
به عاشقی انگار عادت داشت!
اشکامو می دیدو نمی فهمید
چشمای من خیلی شکایت داشت!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

333
۱
۱