آیینه ی تلخ

توو آینه آیندم رو می بینم
یه پیره مردی که حواسش نیست
یه پیره مردی که دیگه مثل ِ
خطّای صاف ِ رووو لباسش نیست

از سن و سالم سیرمو حتی
از آدمایی که میان پیشم
از اونی که فکرش رو میکردم
دارم کمی افسرده تر میشم…

تووو آینه حال و روز ِ من اصلا
اندازه ی موهاااام روشن نیست
آیینه رو میشکونم این تقدیر
این پیره مرد آینده ی من نیست!

آیندمون شیرینه میدونم
از تو نمونده تا دلم راهی
درگیره فکر و ذهن ِ من هر روز
حتی به این فک میکنم گاهی….

که من اگه صد ساله شم بازم
با دستای گرم ِ تو مانوسم
اصلا نترس خانوم، خیالت تخت
دست ِ چروکیدت رو می بوسم!

نفیسه محمدنژاد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: