خواب شیرین

من بی نشانم بی نشان
آوردنم از آسمان
در آشکارا و نهان
افتاده ام در این جهان

من چنگ بر دل می زنم
می گریم و کِل می زنم
شک در دلم افتاده است
هوهوی باطل می زنم

رویای دیرین داشتم
من خواب شیرین داشتم
دور فلک بر کام من
هم ماه و پروین داشتم

یزدان به خاکم دل سپرد
جان را به مشتی گل سپرد
با یک تلنگر از جنان
اینجا مرا منزل سپرد

عقل این چنین سودا نمود
مشت دلم را وا نمود
تا شعله ای نزدیک شد
ازآتشم پروا نمود

دیگر نمیدانم کی ام
هم رومی وهم زنگی ام
من درنبرد با خویشتن
هفتاد مرد جنگی ام

مهری که بردل داشتم
عشقی که دردل کاشتم
هرگز نیارزید ارزنی
ازهر چه حاصل داشتم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: