قدم میزنیو دلت گریه میخواد

قدم میزنیو دلت گریه میخواد

نمیتونی حرفاتو بیرون بریزی

غروری که دنیاتو مردونه کرده

نمیزاره اشکاتو آسون بریزی

قدم میزنی تا نفهمم چه حالی

نمیخوای شریکم کنی توی دردات

نمیخوای که چشمام بشن غرق بارون

چه تلخه که من باشمو غصه همرات

تو حق داری آرامش ازمن بگیری

کنارم صبوری تو آرزومه

برای سری که براش شونه ای هست

به دیوار غم تکیه دادن حرومه

دلامون یکی شد که تنها نمونیم

که باهم بره تا فلک خنده هامون

که گرمای دستای همدیگه باشیم

توی سوز روزای سرد زمستون

آهای خنده مهمون لبهای من باش

زمانی که شاد گل پونه ی من

اگه خاطر عشق من شد مکدر

غریبی نکن گریه!با شونه ی من

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • ممنون ازلطفتون
  • چقد این بندها قشنگن!!! قدم میزنیو دلت گریه میخواد نمیتونی حرفاتو بیرون بریزی غروری که دنیاتو مردونه کرده نمیزاره اشکاتو آسون بریزی قدم میزنی تا نفهمم چه حالی نمیخوای شریکم کنی توی دردات نمیخوای که چشمام بشن غرق بارون چه تلخه که من باشمو غصه همرات
  • سلام زینب خانم.خیرمقدم میگم ورودتونو به آکادمی.ترانه هاتون روان و زیبا و تحسین برانگیزن.زبان پالوده ای دارید.سپاس که آثارتونو باما به اشتراک میذارید.