بغضِِ تنهایی

همین لحظه به دور ازتو
یکی بی وقفه می باره

با یادِ خاطرات خوب
تمام شب رو بیداره

همین لحظه به دور ازتو
پْرم از حسِ دل تنگی
دیگه محدود شد ه دنیام
به یک دنیای بی رنگی

دیگه سرمای احساسم
واسه دستات تب کرده

حالا خورشید این عاشق
خودش رو رنگ شب کرده

دیگه اینجا بدونِ تو
دارم چشمامو می بندم

دارم تو بغضِ تنهایی
به جای گریه می خندم

همین لحظه به دور ازتو
چشام از گریه بارونه
به یاد اون دوتا چشمات
تن و جونم پریشونه

یه دیوونم،که میبینم
پای چشمات شبستونه

همین لحظه به دور از تو
دیگه میرم تک وتنها
تاکه پلک هام بسته شن
تا با یادت بشم پیدا

از این نویسنده بیشتر بخوانید: