فکر رفتن(بازنشر)۷

من این حال و هوا رو می شناسم

گمونم فکر رفتن توو سرت هست

یه حسی میگه از من دور میشی

گمونم که یکی دور و برت هست

یکی داره با حرفای قشنگش

صداتو از توو دنیام بر میداره

به جاش یه ابر میزاره که هر شب

روی آوار تنهاییم بباره

بگو دستاتو آروم تر بگیره

خیالش روحمو آزار میده

تمام ریشه هامو می سوزونی

توکه حرفات بوی انکار میده

من این دنیا رو بی چشمات نمیخوام

نزار این روزها پاییز باشه

بگو این چتر غمگینو ببندم

نزار این گریه ها یکریز باشه

من این حال و هوا رو می شناسم

یه بارونی خیس و جا لباسی

یه لیوان چای سرد و روزنامه

تو این حال و هوا رو می شناسی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی عیسی کریمی کدخدائی

در رشته مدیریت دولتی تحصیل کردم. اهل و ساکن شهرستان مسجدسلیمان و شیفته شعر و موسیقی . بیست سالی هست که می نویسم و تا روزی که زنده باشم خواهم نوشت. پیوند می زنم قلم را با دلم. و قافیه می بخشم دلتنگی هایم را. شاید که این چند سطر حرفهای نگفته ی دلی باشد... خسته از ابهام. نشسته... پشت پنجره ای بر دیوار. آنشب که باران، خواهد شست از وجود غبار آلود پنجره ها ... گوشه های پیکر بر باد رفته ام را....