رمان ناتمام

هرگز به جز هوای تو در سر نداشتم
تقدیر بود چاره ی دیگر نداشتم

در جستجوی تو همه از خود گذشته اند
چیزی از عاشقان تو کمتر نداشتم

من دل زدم به وحشت دریا و لحظه ای
ترس از جنازه های شناور نداشتم

هم پای تو به قله رسیدم، و بعد از آن
میخواستم که پر بزنم، پر نداشتم

چشم انتظار معجزه بودم در این سقوط
چون مرگ را کنار تو باور نداشتم

من باغ عاشقی که زمستانم آمد و
یک شاخه گل برای خودم بر نداشتم

آیینه گفت حاصلت از زندگی چه بود
جز یک سکوت دلهره آور نداشتم

تو یک رمان نویس که در خواب مرده بود
من یک رمان که صفحه ی آخر نداشتم

بابک سلیم ساسانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: