"فرزند"

از مهربونی های تو شرمنده م انقدر
که از خودم، از زندگیم، بیزار می شم
هر صبح من تاریک و سرده مثل شبهام
با اینکه تو آغوش تو بیدار می شم

دلواپس قلب توام که آرزوی
بابا شدن رو خیلی وقته چال کرده
اشکام سرازیره زمانی که می بینم
لبخند یه بچه تو رو خوشحال کرده

خوشبختی مون مثل یه افسانه محاله
تا کی تو این آتیش نامریی بسوزی؟
تا کی توی این برزخ تنهایی باید
چشماتو به آینده ای مبهم بدوزی؟

از تار و پود قصه مون چیزی نمونده
از زندگیت می شورم این رنگ سکوتو
با وصله پینه که نمی شه نو نگه داشت
پیراهن پوسیده ی بی رنگ و روتو

میرم که شاید بعد من این سایه ی شوم
گم شه بره از تو فضای سرد خونه ت
چن سال بعد خوشحال می بینم تو رو که
 فرزند نازت رو نشوندی روی شونه ت

از این نویسنده بیشتر بخوانید: