اتفاق خوب …

یک اتفاقی در من افتاده
دارم به سمت ِ عاشقی میرم
دارم جدا میشم از آیینه
دارم جدا میشم از زنجیرم

میرم به سمت ِ ساحلِ دنجی
که رو به دریا واشه آغوشش
آهنگِ این حال و هوایِ من
آوازی باشه توی هر گوشش

چشمای اون یک کلبه ی گرم و
دستای اون یه آسمون باشه
تا پرکشیدن روی این موجا
یه لذت ِ رو به جنون باشه

این اتفاق که اتفاقی نیست
یه عمرِ که من با تو زندونم
به پای من زنجیر بود اما
حالا یه عاشق مثل مجنونم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی نرگس حفیظی

اصالتا لرستانی، ساکن اصفهان، فوق دیپلم گرافیک، لیسانس روابط عمومی و فوق لیسانس جامعه شناسی دانشگاه اصفهان، کارمند هستم و به دنبال خانواده ای شاعر و علاقه مند به هنر و ادبیات، آمده ام یاد بگیرم. عریان؛ مانده در برهوت خیره به آسمان به هیچ چیز و همه چیز می نگرم لابه لای ستاره های مدفون شده در چشمانت "نرگس"