عاقبت شعرانگی..

#عاقبت_شعرانگی

دل به شاعر شهر می بندد
زنی که لنگ نان و آبش بود
سهم شاعر فقط تنهایی است
این اول و آخر جوابش بود

قلمش از قدم زمین خوردو
پای امضای قواله اش واماند
مرد خنثی از حس دل بستن
ذکر لب هل عطا می خواند

مادرش دعا می کرد او
عاشق دختری با خدا باشد
زن بیاید فرجی شود او
از قلم و دفترش جدا باشد

سر او گرم نان و آب او
گیر بیش و کمش فدا باشد
شب به صبح پای بالینش
کل عمرش هم صدا باشد

مادرش فقط عروس می خواست
تا به کی شور و حال می ماند
سقف اسمان فراخ و باز
آی پرنده پر و بال می ماند

پشت پا به قلب احساسش زد
خودفریبی که میشود سر کرد
سی و اندی که گذشت بعدش
هرچه باشد میشود در کرد

مرد خط به خط زمین میزد
واژه های جنس احساسش تا
او شود شریک تنهایی
آنکه برد هوشو حواسش را

#حسین_خزایی
#هزارهای_بی_پاسخ

از این نویسنده بیشتر بخوانید: