این روزگار ما

روزگار عجیبی است،
تا آن روزی که احساست را خالصانه در برابر کسی عریان نکردی به سوی تو می دوند و پیوسته تو را می خوانند،
اما همینکه دانستند چیزی را در نزدیکی آنها جا گذاشته ای، آنگاه تمام نیروی خود را بکار می گیرند تا تو را در هم بکوبند،
کفشهایی آهنین بر پا می کنند تا عزتت را بشکنند،
و آن هنگام که دریافتند شکستی سرود تجرد می خوانند و آرام در گوشت نجوا می دهند،
این سزای کسی بود که گفت دوستت دارم….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: