من سالها پشت نقابم زندگی کردم چشمامو بستم رو خودم ، یکدنگی کردم حتی برای بنده هاتم ، بندگی کردم ، “”… در ادامه بخوانید
نشستم زل زدم بہ پلہ‌هایے ڪہ رو ڪوه غـرورم نقش بستن زمین خوردم براے این جماعت ڪہ روے شونہ‌هاے من نشستن اونایـے ڪہ… در ادامه بخوانید
یه وقتایی تو بازی یه بچه هایی هستن زود عصبانی میشن وقتی برنده نیستن وقتی ناراحت میشن حرفهای زشت میزنن هرچی تو دستشون هست میندازن و… در ادامه بخوانید