بیگانه

بیگانه شبی آمد شب در قدمش گم شد
غم در دم او رفت و در بازدمش گم شد

چشمش عسلی ،مشکی یا اینکه نه آبی بود
تشخیص نمی دادم از بس که شرابی بود

از جنس پری بود و در قالب زن رقصید
بی واهمه در عمق تنهایی من رقصید

در آتش او قلبم هی دف زد و بعد از آن
جوشیدمو از آن سو می آمد و بعد از آن

فهمید که دلتنگ عطر خوش بارانم
باران شد و بی وقفه سر زد به خیابانم

سرگیجه ی مزمن را هی رفتم و هی رفتم
در یک تب رویایی تا بوسه به وی رفتم

شاید همه ی شعرم مفهوم همین بند است
خندید و یقین بردم منشور خداوند است

در عمق دلم خود را هی کاشت و بعد از آن
برخاست و چادر را برداشت و بعد از آن

صد مرتبه آن چادر جذاب ترش می کرد
خود کشف حجابی بود چادر که سرش می کرد

او بود و در آن بودن خالی شدم از کمبود
دلشوره ی این دنیا کم بود اگر هم بود

او بود و دلم خوش که غم های دمادم رفت
افسوس که چون یاغی شب آمد و شب هم رفت

#بهروز_دولت_آبادی
دی ماه ۹۴

۹۴۲
۳

  • جالب بود، لذت بردم
    *موفق باشید*

  • سلام بر آقای دولت آبادی عزیز

    بیگانه شبی آمد شب در قدمش گم شد
    غم در دم او رفت و در بازدمش گم شد

    ترکیب های “شب در قدمش گم شد” و بازی با “دم و بازدم و غم” عاشقانۀ لطیفی رو آغاز کرده. هرچند فضای روایی و دایرۀ واژگان کاربردی اندکی شعر رو به فضای اشعار سنتی نزدیک میکنه اما شما با کاربرد هشیارانۀ کلمات و ترکیب ها (با ترکیب هایی نظیر: چشم عسلی، تشخیص دادن، سرگیجۀ مزمن و استفاده از ماجرای کشف حجاب) از سنتی شدن کاملِ فضای شعر جلوگیری کردید.

    و پایان این مثنوی هم که با استفادۀ مجدد از “شب”، رجعتی به بیت آغازین داره، حس غم انگیز و دلنوازی رو به خواننده انتقال میده:

    افسوس که چون یاغی شب آمد و شب هم رفت

    وزن این مثنوی تکرار مفعول مفاعیلن است. بنابراین وزن دوری محسوب میشه و امکان آوردن یک هجای کوتاه اضافه بر وزن رو در محل تلاقی این دورکن (مفعول مفاعیلن) برای شاعر فراهم میکنه:

    خود کشف حجابی بود چادر که سرش می کرد

    به نظرم میرسه که زیباترین مصرع این مثنوی همین مصرع اخیره که از واقعۀ کشف حجاب تصویری متفاوت ساخته. برای توضیح مطلب باید به معانی “کشف” اشاره کرد:

    در فرهنگ ها (لغت نامۀ دهخدا و فرهنگ عمید) تعاریفی متعدد از این واژه به دست داده شده. از آن جمله: آشکارا کردن و ظاهر کردن و برداشتن پوشش از چیزی . وابردن پرده . برهنه کردن، مجهولی را معلوم کردن.

    کشف حجاب در اصطلاح تاریخی آن که مربوط به دورۀ رضاشاه است به معنای برداشتن پوشش از سر بانوان است. در این شعر اما به معنای آشکار کردن زیبایی معشوق هم به رفته. یعنی زیبایی او به حدی است که با سرکردنِ چادر، زیبایی و جذابیت او نمایان میشود، وای به روزی که چادر به سر نکند!

    سربلند باشید

  • بسیار کار زیبایی بود به خصوص :در عمق دلم خود را هی کاشت و بعد از آن
    برخاست و چادر را برداشت و بعد از آن
    صد مرتبه آن چادر جذاب ترش می کرد
    خود کشف حجابی بود چادر که سرش می کرد موفق باشی بهروز عزیز.