نگاهی گذرا به کتابِ ‘The Songwriter’s Idea ’ به زبانِ خودمانی

مقدمه

کتاب ‘The Songwriter’s Idea ’ از پروفسور شیلا دیویس( Sheila Davis ) استادِ مَدعُوِ دانشگاهِ ‘New School’ نیویورک هست. دلیل این همه القاب که آوردم این نیست که قمپوز دَر کنم، دلیلش اینه که تاسف بخوریم که اونا از سالها پیش رشته ی ترانه سرایی دارن و کاملا علمی و عَمَلی ترانه سرایی رو تدریس می کنن واسه همینه که افرادی مثلِ گیلمور و سید برت و غیره هنوز هم وجود دارن و مثل من نیستن که معلوم نیست چه کاره ام. لازم به ذکره که متوجه شدم این کتاب توسط افرادِ محترم، دلسوز و با سوادی از جمله آقای حسن علیشیری در حالِ ترجمه است و من امیدوارم که ایشون هم مثلِ دیگر کارگاه گزاران محترم، ترجمه و متودهای علمی رو کوله بار تجربیات خودشون ندونن( که با توجه به شناختِ من از تیمِ ایشون، قطعا هم اینطور نیست). چون متاسفانه ما توی جامعه ی دروغ ها زندگی می کنیم و ماشالا همه هم متخصصیم. مهمترین دلیلِ ذکرِ منبع همین بود که اعتراف کنم من از خودم هیچی نمی دونم و قرار هم نیست بدونم. همچنین لازم دونستم تاکیدی داشته باشم بر ضرورتِ آموزشِ بدونِ چشم داشت و گفتنِ دست مریزاد به افرادی که ذکر کردم. اتفاقاتِ خوبی در حالِ رخ دادن در ترانه ی ما هست. من که امیدوارم.

نگاهی گذرا بر ‘The Songwriter’s Idea ’ به زبانِ خودمانی

کتاب از قسمتی شروع می شه که خلق یک ترانه موفق رو وامدار سه ویژگی استعداد، مهارت و خلاقیت دانسته است. جالبه که تا جایی توجه به خلاقیت ( creativity ) داشته، که هدف کتاب رو هم ارائه ی ۴۰ استراتژی برای روشن نگه داشتن شعله ی خلاقیت و ایجادِ جرقه ی ذهنی برای خیال انگیزی، بیان کرده است. دقیقا بعد از ذکرِ همین نکته ی مهم، نویسنده ادعا می کنه که در بیش از صد ترانه ی موفقِ نوشته شده، هر سه ویژگی رو با هم می توان دید، که این ترانه ها همگی به روش استفاده کامل از مغز(whole-brain) نوشته و موردِ تفکر، قرار گرفته اند. انقدر متن زیبا و انگیزشی نوشته شده که هرچه جلوتر می ریم، دلیل وجود هر کلیدواژه یا مبحث ارائه شده، روشن می شه. یعنی یک مخاطب جدی می پرسه که استفاده ی کامل از مغز یعنی چی!؟ خوشبختانه برعکسِ اکثرِ ترانه سراهای مطرح کشورمون(چه داخلی و چه خارجی) که ترانه سرایی و متودهای خودشون رو بی همتا می دونن و ادعا می کنن هیچکی مثلِ من نیست و همه ی شما بی سوادین ( گویا بی سوادی هم واسه ما دهه هفتادیاست که تاریخ اثبات کرده همیشه دهه ها تکرار می شن)، پرفسور شیلا عقیده داره که هر کسی می تونه خوب بنویسه و اولین و مهمترین نکته هم اینه که یه ترانه سرا بدونه هر قسمت مغز چگونه کار می کنه و کی و کجا بهتره از کدوم قسمت استفاده کنیم. اگر مغز رو به دو نیمکره چپ و راست تقسیم کنیم و هر نیمکره رو به دو قسمت جلویی و انتهایی، وظیفه ی هر قسمت به صورت ضربدری در تقابلند. نیمکره چپ در قسمت جلوی سر، وظیفه درون گرایی(Introversion) و تفکر(Thinking)، در مقابل آن یعنی نیمکره راست و قسمتِ انتهایی سر وظیفه ی برون گرایی(Extroversion) و احساس(Feeling) رو بر عهده دارند که دو به دو در تقابل همند. به همین ترتیب، نیمکره راست در قسمتِ جلو سر وظیفه ی ادراک(Intuition) و از طرفی توانایی ادراک بینایی، شنوایی و هر نوع آگاهی از طریق حواس(Perception) را دارد. در مقابل قسمت انتهایی نیمکره چپ وظیفه دریافت فیزیکی حواس پنجگانه(Sensation) و قضاوت(Judgment) را بر عهده دارد. نویسنده به خوبی ترکیب های مختلف فعالیت مغز را در تصاویری نمایش داده و توضیح داده هر ترکیب چه کاربردی و نهایتا چه نتیجه ای دارد. سپس با این زمینه سازی به سرعت سراغِ توضیحِ گام های چهارگانه، برای پروسه ی خلاقیت در ترانه سرایی، رفته است.
شروع پروسه ی ترانه نویسی معمولا از دو راه صورت می گیرد، یعنی نیمکره ی چپ یا نیمکره ی راست. جالبه که راه هایی برای فعال سازی هر کدام از این مسیرها، پیشنهاد شده است. مثلا برای فعال سازی نیمکره ی راست فعالیت بدنی مثل راه رفتن، کار با هر وسیله ی موسیقی و کلا ور رفتن با هرچیزی که می تونه ذهنو به سطحی فراتر از آگاهی ببره و برونگرایی رو فعالتر کنه. در مقابل برای فعال سازی روندِ ترانه سرایی با استفاده از قسمتِ چپِ مغز، باید از جز به کل رسید و پیشنهاد می شه با انتخاب یک عنوان، یک موضوع و شروع از یک قسمت حیاتی مثلِ ترجیع بند(قلب ترانه) یا یک وزنِ مورد علاقه کار رو قدم به قدم با داشتن برنامه، پیش برد. برای نوشتن به صورت استفاده ی کامل از مغز، پس از انتخاب و شروع از هر دو راه(چپ یا راستِ مغز) به اولین قدم می رسیم:
گام اول:آمیزش(Associate)- یک گام راستگرای مغز
در این قدم نویسنده پیشنهاد می کنه وقتی ایده ی اولیه ی متن و یا حتی ملودی به ذهن رسید، آگاهانه یا نا خودآگاه بهش اجازه بدیم بسط پیدا کنه، یعنی بهش اجازه بدیم آزادانه با دیگر افکارمون و دیگر ملودی های ذهنیمون مرتبط شه و به اصطلاح آمیزش کنه. این دقیقا همون کاریه که هنگام راه رفتن اکثرمون انجام می دیم و تو دلمون واسه خودمون به هر زبونی(فارسی-انگلیسی و …) کلماتو کنار هم می ذاریم و آزادانه خیال پردازی می کنیم. در این گام نباید سخت گیرانه عمل کرد و به ایده ها و کلمات و قافیه ها اجازه داد خود به خود وارد ترانه شن و اصطلاحا ترانه، روان به مسیرش ادامه بده.
گام دوم: روی تخم خوابیدن یا جوجه کشی(Incubate)- یک گام راستگرای مغز
من یه دوست با استعداد(حنیف معززی) دارم که این قسمت رو ، دم گذاشتنِ برنج، گذاشته. جالبه! شیلا دیویس پروسه ی جوجه کشی رو مثال زدن! گاهی وقتها ممکنه گام اول جواب نده و ایده ی ما نتونه با هیچ نوآوری آمیزش پیدا کنه! خب خیالی هم نیست می ذاریم ایدمون یا موضوعمون دم بکشه! یعنی یه مدت باید بهش زمان داد. نویسنده تحرک و یا مدیتیشن رو پیشنهاد دادن برایِ این مرحله. که بهترین کار هم همینه. یعنی باید این مسئله رو درک کرد که هیچوقت عجله ای در نوشتن نیست. شاید اینکه قدم بزنیمو به ایدمون فک کنیم بهترین کار ممکن در این مرحله باشه. مطمئن باشیم که بلاخره ایده سراغمون می یاد و ترانه خودش راهشو پیدا می کنه. نویسنده نتیجه ی عدم رعایت این مرحله و عجله کردن رو سطحی شدن کارها، عدم حضور کاراکتر، احساس غیر واقعی و وجود قافیه های بدون دلیل، مطرح می کند. ایشون ترانه سرا رو تشویق می کنه به باور اینکه: هرچه بیشتر به این مرحله زمان بدیم، کمتر نیاز به ویرایش داریم. در آخر هم برای این مرحله پیشنهاد می کنه، با ایده ی ترانمون قدم بزنیم، خیال پردازی کنیم، خودمون رو جای کاراکترها بذاریم، حتی تصور کنیم که خواننده چه احساسی باید داشته باشه وقتی قراره این کارو بخونه و از همه عجیب تر اینکه با ترانمون به رخت خواب بریم و حتی باهاش بخوابیم. حتما قراره توی خواب هم اتفاقاتی بیفته!
گام سوم: جداسازی(Separate)- یک گام چپ گرای مغز
توجه کنید که این گام مربوط به قسمت چپ نیمکره ی مغز ماست و انتظار می ره که متفکرانه عمل کنه. بعد از دستیابی به اولین نام آوایِ آها( aha) و به گوش رسیدن صدایِ آمیزشِ ایده ی مطلوب، وقتِ جداسازی می رسه. چه از لحاظ موسیقایی و چه از لحاظ متنی باید بعد از مرحله ی دم کشیدن یا همون جوجه کشی، سریعا به قسمتِ چپِ مغزمون رجوع کنیم و به ترتیب ایده رو سازماندهی، فرم رو تعریف و هر قسمت ترانه اعم از بند، اوج، ترجیع بند، پل و گوشواره(اگر این تقسمیات رو نمی دونین بهم بگین واستون توضیحشو می ذارم) رو از هم جدا کنیم. در این مرحله حتی باید در نظر گرفت که آهنگ و کار نهایی ما قراره چند دقیقه بشه تا به خوبی بتونیم بخش های اصلی رو از فرعی جدا کنیم و به قولی هدف مند (to the point) عمل کنیم. به این توجه کنیم که در قسمتِ پلِ ترانه بهتره چیزی گفت که کمتر کسی شنیده باشه، یا در ترجیع بند پیشنهاد می شود که نسبت به سایرِ بندها ملودی و حتی ترکیب کلمات متفاوت باشه. در آخر هم باید در همه ی بندها رابطه ی طولی و افقی در نظر بگیریم و قوافی و وزن یا ریتم رو، سختگیرانه محکم کنیم.
گام چهارم: تمیز دادن(Discreminate)- یک گام چپ گرای مغز
در آخر نوبت به مرحله تمیز دادن می رسه، چیزی که در هر شاخه ی هنری ضروری هست. عمل تمیز دادن با به کارگیری خودِ ویراشگرمون شروع می شه! چون ما می تونیم کاستیا رو تشخیص بدیم، قسمت های مازاد اثرمون رو هرس کنیم، عبارات عجیب غریب یا ضعف تالیف هامون رو ویرایش و سرانجام چرک نویسمونو به پاکنویس تبدیل کنیم( چقد این جمله ها آشناست و من توی یکی از معدود کتاب های ترانه نویسی اثر آقای کوله بارِ تجربه خوندم! حتما توارده!). اکثر ترانه سراهای خوب حتما ویرایشگرهای خوبی هم هستن و این غیرِ قابلِ انکاره.
بعد از این چهار مرحله، خانوم پروفسور آخرین مرحله رو مرحله ی پیشرفت اسم گذاری کرده که در اون به نیازِ حضورِِ شنونده اشاره شده است. که پس از دیدن نتیجه ی کارمون بر شنونده، ممکنه گام های دو-سه و سه-چهار بارها تکرار شوند تا به طور کامل خودمونو راضی کنه.
این همه ی راه و روش نوشتن با استفاده از همه ی قابلیت های مغزه. البته کتاب با جزئیات بیشتر ادامه داره و بهتره من قسمتی هم برای ترجمه دوستان بذارم و پا تو کفش بزرگان نکنم. یه نکته ی مهم هم که باید بگم اینه که تو این کتاب از نوع(Type) شخصیتی هم صحبت هایی شده که توصیه شده، هر ترانه سرایی بهتره تیپِ شخصیتی خودشو بشناسه و این دلیلیه که ماها سلایق مختلفی داریم. برای رسیدن به ترانه ی خلاقانه بهتره دیگر تیپ های شخصیتی رو هم امتحان کنیم(یعنی با شناسایی ویژگی هاشون خودمونو جای اونا بذاریم و همین مراحلو ادامه بدیم). چون مغزِ انسان توی سختی کارای شگفت انگیزی می کنه.

پیشنهاد
این کتاب رو بخونید. :-)

تشکر و قدردانی
با تمام وجود از سایت های روسی که قانون کپی رایت را نقض می کنند تشکر می کنم. واقعیت تلخیست که به آن معترفم. چون این کتاب ۲۰ دلاری رو مجبور شدم …

۷۸۳