دستای برفی…

پای شومینه نشستم تو سکوت
دستام از دستای برفم یخ تره
اونطرف، رو شیشه انگاری خدا
می کشه از سردیِ من پرتره

روبرومی، نه فقط یه سایه ای
سایه ای که گیجه و گنگ و دودل
میل رفتن توی چشماشه ولی
واسه گفتن انگاری مونده تو گل

بغضی که توی گلومه سر میره
فنجون چایُ تماشا می کنم
پلکامو رو همدیگه میذارم و
حرفای اشکامو حاشا می کنم

هی ازین شاخه به اون شاخه نپر
سایه ی تردیدو از چشمات برون
پای عشقت که نموندی لااقل
روی حرف رفتنت محکم بمون

بی خودی دستامو می گیری که چی
من ته این بازیارو از برم
واسه ی سردی دستام بعد ازین
ناز جیبای خودم رو می خرم

دستایی که دورن از دستای تو
یخ کنن قطعا براشون بهتره
تا بشینن دلخوشِ ها کردن و
گرمیِ شومینه های مسخره

فکر این چشمای بارونی نباش
اولای هر غمی بی طاقتن
غصه ی دنیای سردم رو نخور
مرده ها تو سردخونه راحتن
” ساحل صالحی”

۴۳۸
۱

  • سلام و درود به سرکار خانم صاحی گرامی اولین باره که از شما ترانه ای میخونم و کلی احساس و ذوق و استعداد در ترانتون دیدم و شک ندارم در ترانه سرایی به جاهای خوبی میرسید البته با مطالعه تمرین و ممارست منتظر کارهای بعدی شما هستم موفق و نویسا باشید.