امشب چراغ خانه ات دق می کند

تلفیقی از زخم کویر و آبشارم
جنگی میان پنجه و قلب سه تارم

تاریکی این کوچه ها سهم کمی نیست
وقتی که چشم روشنت را دوست دارم

با تشنگی هایت قدم خواهم زد آنوقت
یک مشت دریا توی جیبت می گذارم

فرقی ندارد تنگ یا جوی خیابان
وقتی که جز یک ماهی مرده ندارم

هم هستم و هم نیستم در خاطراتت
مثل صدای مبهم سوت قطارم

امشب چراغ خانه ات دق می کند چون
تا صبح فردا نیستی در انتظارم

بابک سلیم ساسانی

۴۱۳
۱
۲