پاييزى

داشت ميرفت

داشت دردهايش را از روى زمين

جمع ميکرد و مى رفت

مى رفت تا او بيايد

بيايد و چادر سفيدش را

پهن کند و بنشيند

کمى اينطرف تر

شايد هم آن طرف

پشت قله هاى از آسمان برگشته اى که

مرا هر روز 

پشت اين پنجره ى کوچک , مى بينند

.

از تو چه پنهان

من هم

چند ساعت آنطرف تر 

زير سايه بيدک مجنون

روى نيمکتى که پشت کرده به خيابان

من تر از هر روز ديگرى

زانو هاى انگار از جنگ برگشته ام را

سفت بغل مى کنم و مى نشينم

مى نشينم و مى روم

مى روم و ميمانم

ميمانم و فکر ت…

که آخر , خوب مى دانم ديوانه ام ميکند

تو بگو

مگر فاصله , چند فصل بود بينمان

که از رفتن من تا آمدن تو

پشت سر

اين همه جاده جا گذاشته است…

۲۷۹