توهم

روبروى من

روى اين صندلى کهنه چوبى

سالهاست نشسته اى

روبه روى تو

پشت اين ميز خسته از تکرار دلتنگى هاى کسل کننده اى

که سالهاست با من است

هر روز مى نشينم

يک فنجان خواهش براى تو

فنجان فنجان توهم بودنت

براى خودم

هر روز

مى ريزم و مى ريزم و مى ريزم

چکار کنم

وقتى هر شب

در کابوس ترين ثانيه هاى خوابم

قدم بر ميدارى و ميرى

ميرى

به دوردست ترين جاده هاى مه گرفته و من

با دستهايى که به تو نميرسند

چشمهاى خيره به راه تو باران شده ام را

پاک ميکنم

و باز

صبح روز بعد بيدار ميشوم

مى بينم که برگشته اى

و نشسته اى

روبروى من

روى اين صندلى کهنه چوبى…

۳۶۹