بی ملاقاتی…

بدونِ تو همه روزو شبامو
باید رو بالشِ سنگی بخوابم
جهان دورم پُر از تکرار باشه
به زورِ قرصو از منگی بخوابم

تو این زندونِ سردِ بینهایت
دارم افعالِ مرگو مینویسم
روزای سالِ من بی انتها اَن
هزار ساله که تو تو سالِ کبیسم

چهار دیواریِ امنه اتاقم
بدونِ پنجره، در یا هوایی
سفید مثلِ کفم دورم پیچیده
من اینجا خوبه حالم از جدایی!

تو سقفِ آسمونت رنگ رنگه
شبای من سیاهو بی ستاره
یه بیمارِ روانی که عزیزم
تو این دنیا ملاقاتی نداره

۷۲۸
۵
۲