خوشه گندم

پنجره غمگینِ مثل آسمون، من نمیدونم که این روزا چشه
طعمِ پاییــــــــــــــز و گرفته زندگیم، این سکوتت منو آخر میکُشه

خیره میشم به گُلای باغچمون، الکی رو کاغذا خط میکشم
من که نقاشی بلد نیستم ولی، از نبودنت نمیخوام خسته شم

خستم از خودم از این تکرارِ پوچ، خودمو توو کوچه ها گم میکنم
واسه نشکستن بغض کفترا، بغضمو خوشه گندم میکنم

من پر از تلاطم نوشتنم، نمیدونم از کجا شروع کنم
تو رو که نمیشه حبس واژه کرد، ولی باید از یه جا شروع کنم

انقَدَر از تو بگم که آینـــــــــــــه، روش نشه توو چشم من نگا کنه
ساعت از تو سر بره تا بتونه، منو به ثانیه مبتلا کنه

آه از این شبای بی حوصله ام، کاش بشه به دستای تو سر سپرد
تو رو به رخِ ستاره ها کشید، گریه رو به حبس جاودانه برد

واو.الف

۲۹۷