کلاغِ قصه

باورم نمیشه دستات ، دیگه تو دستای من نیست
دیگه اون آغوش گرمت ، مأمن یکی شدن نیست
باورم نمیشه اما ، جای خالیت ُ میبینم
جای گرمای وجودت ، بغضم ُ بغل میگیرم
دیگه خونه سوت وکوره ، فرصتی برای غم نیست
برای مُردن و رفتن ، واسه من بهونه کم نیست
پشت پنجره نشستم ، آسمون تیره و تاره
پُرم از هوای گریه ، وقتشه بارون بباره
ببار ای ابرک سُربی ، این هوا رو تازه تر کن
برای گفتنه دردم ، دلم رو آماده تر کن
میخوام این ترانه باشه ، قصه دوری و دردم
منم اون کلاغِ قصه ، کی به خونه بر میگردم؟

۴۱۹
۲۱