وحشت…

من بغض میکنم به حرفهایت
من بغض میکنم به برادری
من بغض میکنم که گفتی هستم
من بغض میکنم که سریعتری

وقتش که شد تو مرا دور میزنی
وقتش که شد تو به فکر … منی
وقتش که شد تو اجیر جماعتی
وقتش که شد تو به فکر تیر اخری

اعدام میشود مردی برای حقش
اعدام میشود مردی برای زنش
اعدام میشود مردی برای حرف
اعدام میشود مردی برای تنش

دیروز در همین هوالی خیالت تخت
دیروز در همین هوالی سیلی سخت
دیروز در همین هوالی حالی بود
دیروز در همین هوالی مردی رفت

من بغض میکنم به تو که الوده ای
من بغض میکنم به ابروی که بردی
من بغض میکنم به کتاب قدیمیت
من بغض میکنم به آن چه اوردی

در کوچه های شهر پر از وحشت از خداست
در کوچه های شهر پر از بحث بی حیاست
در کوچه های شهر پر از نیچه و سارا
در کوچه های شهر پر از
بگو او کجاست

۴۸۶
۳

درباره‌ی سبحان اسلامی

از شعور می آمدم... از آنجا که نقطه سرخط بود. کمی کج ایستادم و همه صاف شدند. من به ناهماهنگی ها ایمان دارم... به خودم نه ...
عضویت