ایستاده بر جبر

پشت قفس منم مردی شبیه درد
با خواهشی به چشم با گونه های سرد
پشت قفس منم شعری میان شهر
یک عادت غریب یک امتداد قهر
در خانه ی سکون بر قله های جبر
یک مرد منتظر خوابیده توی قبر
بیرون پنجره شهری همیشه خیس
ساعت ته شب و یک خاطره نویس
اینها همه منم یک قاب بینظیر
یک ذهن کهنه ای در کودکی اسیر
با لرزش قلم بر صفحه ی سپید
دردی کشیده شد با چهره ی پلید
آوای هق هق ام در گوش دل رسید
از چشم کودکی در من غمی چکید
پشت قفس شکست تصویر بود من
مرد جوان گریخت از تار و پود من

۳۶۸
۳