مسافر

۱٫ مسافر

یه مسافر غریبم ، که چمدونشو بسته
از همه ی آدمای ؛ توی دنیا شده خسته

این مسافر داره میره ، دلش اما باتو گیره
توی غربت مسیرش ، سراغ تو رو میگیره

حس و حال نگرانی توی قلبم خونه کرده
عشق تو این دم رفتن ، ته قلبم لونه کرده

حس آشوب نگاهت ، توی ذهن من میمونه
دلهره قلب منو باز ، سمت چشمت میکشونه

کاش بشه یه بار دیگه ، کوچه عطرتو بگیره
این دم آخر خیالت ، چرا از یادم نمیرم

۳۶۴
۴