رستگاری در مجمع الجزایر فراموشی…

ترانه هامو این غم ها گرفته
دیگه حتی یه تصویرم ندارم
یه چایِ غم به پهلو رویِ میزِ
کنارش "بهمن" و دفتر میذارم

زمستونا رسیدن توی جاده
یه ابرِ بی هوا بالای خونست
همه نخ های سیگارُ کشیده
یه ابرِ مستِ مسمومِ دیوونست

جهانم خَم شده،نورم ضعیفِ
که انگاری پُلِ متروکه بودم
یه تیرِ برقِ ساکت گوشه ی شهر
گرفتار تهِ یک کوچه بودم

دیگه حرفی ندارم با زمونه
میخوام یک گوشه ی تنها بشینم
جهَنم که نمیخواین خوب باشین
بازم جون میکَنم،شاید بمیرم…

۲۴۶
۳