فـصـل بـهـار

زمـسـتـون داره رد مـیـشـه چـه آســون
با تـمومِ زیبایی و نعمت هایِ فراوون
انـگـار نـوبـتِ فـصلِ زیبایِ بهار رسیده
انـگـار نوبت بادِ پور شورُ حال رسیده
بـاد بـهـاری تـو اهــل کــدوم دیــاری
کـه هـمـیشه از عـاشـقـی خـبر میاری
یـه احـسـاس آشـنایـی داره تکرار میشه
وجـودم داره از عـشـق لـبـریـز مـیـشه
شـاید فـصل بـهار فصل تازه یِ عاشقیِ
آخــه بـاغـچــه پــر از گُـلایِ رازقـیِ
کـوچه ها گیچ اند از عطری که پیچیده
بـبـیـن گـلـی رو که عـالم مستیُ دیده
درختا شکوفه هارو پیشکش بهار کردن
گلها گلبرگا رو فرش زیر پاش کردن
نـقاشی که بـومشُ جلو چشمم گذاشته
انـگـار حـسـیُ جا گذاشتم تو گذشته

۵۷۹
۴