سرگیجه

یه زخمی تو دلم دارم
که چشمام خیس بارونه
جهانم رنگ میبازه
تو این دنیای وارونه
پر از گیجی اخبارم
منو این خونه خاموش
مثل فاحشه ای مجبور
به تن دادن به هر آغوش
یه احساسی بهم حس
خوابیدن تو کفن میده
هوا اینجا چقد سرده
چقد بوی لجن میده
یه زنجیر از فراموشی
منو پاهای لرزونم
قلم طناب دارم شد
تو رویاهای ارزونم
تو این بغض ترک خورده
صدام با گریه هم مرزه
تو این حال زمستونیم
چقد تنهایی می ارزه
یه عمر با گریه خندیدم
خیال کردن که خوشحالم
رفیقم چند ورق بودو
منو خلوتو خودکارم
هنوز زندونی ام اینجا
تو این سلول بیداری
به این عادت هر روزه
به این هر لحظه بیگاری
تو سرزمین افکارم
کسی زندونیه غم نیست
واسه حرفای بی پرده
واسه فریاد جا کم نیست

۳۲۴
۱

  • ترانه زیبا و حرفهای تازه ای توش دیدم.
    توی این بند متوجه کلمات “سلول بیداری” و “بیگاری” نشدم:
    هنوز زندونی ام اینجا
    تو این سلول بیداری
    به این عادت هر روزه
    به این هر لحظه بیگاری
    اگه یه توضیحی در مورد منظورتون توی این بند بدید ممنون میشم.

    در کل خوب
    پسندیدم.
    موفق باشید.