برمودا…

تو بد هوایی بی تو تبعیدم…

افکار من مات و پریشونه…

اینجا«آمازون» نیست باور کن…

اما تمام سال بارونه…

گل بوته های فرش زیر پام…

روییدن از بس اشک باریدم…

انگار هیچ کس جز تو زیبا نیست…

از وقتی که عکس تو رو دیدم…

قبل از تو من یک مرد معمولی…

یک آدم خاکستری بودم…

قبلا تو چشم مردم این شهر…

کلا یه جوره بهتری بودم….

تا اینکه عشق تو رسید از راه…

کل معادلاتو بر هم زد…

ترکیب تو با من معلق موند…

آیندم و یه رنگ مبهم زد…

حالا خیالم پاک آشفتس….

من «برمودای» پرت و مرموزم…

هیچ کس سراغم رو نمیگیره…

مثل «رابینسون کروزوس» روزم….

۴۵۷
۱۱