چشمای معصوم مامان

میلی به فرداهاش نداشت ،اون دو چشای آبیش
پا روی رؤیاهاش گذاشت ،مامان و جیب خالیش
با هر نگاه می گفت به من، قصه ی زندگانی شو
هر لحظه به رخ می کشید ،فریاد بی صدایی شو
می گفت که هم سن و سالاش، کفشای نو نو خریدن
خوب شد که کفشای اونو ،هنوز به پاهاش ندیدن
می گفت اونا کتابا رو ،نشستن و جلد می گیرن
خوابای خوب خوب برای، جیب باباشون می بینن
می گفت که قالیه مامان، چند وقت دیگه تموم میشه
خدا بخواد پول واسه ی ،کتاب و دفتر جور میشه
می گفت یه چند وقته مامان، چشماش درست نمی بینه
دکتر که نه ،همسایمون، می گفت چشماش نزدیک بینه
می گفت اگه بابایی بود ،مامان دیگه کار نمی کرد
مثل قدیما برامون، زرشک پلو درست میکرد
می گفت ،که گفته، گفته بود…. مامان،بابا ،یه روز بهش
دکتر میشه دخترمون، ببین که کی گفته بهش
منم همش درس می خونم ،نه واسه حرفای بابام
واسه مداوا کردن ،چشمای معصوم مامان

۵۶۰
۲۳