طلسم عاشقی

منو بي تابه خودش کرد
با نگاهي پشته شيشه
نميخواستم عاشقش شم
اما انگاري نميشه!
همه چي ساده شروع شد
با يه لبخنده پر از حرف
تا بهم زل زدي گفتم
واي خدا عقل از سرم رفت
کاره هر روز و شبم شد
که تو روياي تو باشم
پيشونيم به سجده باشه
واسه تو دست به دعا شم
ميخوام اون روز و ببينم
که تو آغوشه تو جامه
به همه بگم تو اوني
که تا آخرش باهامه

سامان مهرپويان

۴۶۲
۱۴
۱