مرثیه ساز

مرثیه ساز تو شدم توو اوج وحشت سفر
منکه همیشه حاصلم معادل یه در به در

طعم سکوتو می چشم توو لحظه های انتظار
هنوز یه سایه با منه پشت یه لایه ی غبار

زخمی غربت و غمم یه زخم موندگار پیر
خورشید فقط یه واژه بود برای سوختن کویر

من یه عبور مبهمم کنار عابرای سرد
یه حرف تازه ام هنوز برای لحظه های مرد

یه خاطره رو کاغذم ، یه بغض پشت حنجره م
تصویر ساده ای هنوز رو شیشه های پنجره م

نمیشه از کسی نوشت که صادقانه مات شد
رو صحنه ی کذایی ِ دنیای خسته کات شد

کسیکه از خودش گذشت تا به نبودنت رسید
تموم هستیشو یه روز توو دست یه غریبه دید

نمیشه از حسرت یه چشم به در مونده نوشت
تقدیر همیشه بازیه ، یه بازیه کثیف و زشت

۶۱۶
۳۲

درباره‌ی شبنم باقری

فال تمام شهر را در قهوه می بینم/ فنجان من اندازه ی تهران عطش دارد/ تصویر این دنیا درون ذهن من حک شد/ با هم بگویید سیب ، چشم‌من فلش دارد
عضویت