میخندم

من دارم ميخندم اما خيلي بدحالم
توي ذهنم قد دنيا فکر بد دارم
اين يه حسيه که افکارم بهم ميده
تو شهري که فقط بوي جنون ميده
تنهاتر از مردابم اينروزا پر از بغضم
من از حال بدم چيزي نمي پرسم
شايد مردم من از گريه براي خود
تو دنيايي که همرنگ حراسم شد
تو شهري که واسه رفتن مقصد نيست
بايد ديگه نشست راهي بجز مرگ نيست
بايد دنبال مرهم توي رويا بود
تو امروزي که عشق انگار معما بود
ديگه ميخندم هر روز من به اين حالم
شدم دلخوش به روزاي خوش فالم
دارم ميسوزم هروز اما مي خندم
به عادت چشمم و رو دنيا مي بندم

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=8aedacece900240adaaefa3c78f3b6c2

۴۴۳
۸

درباره‌ی پژمان پنجائی

دلتنگی های ِ آدمی را باز ترانه ای میخواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی ِ برفی به اشکی نریخته میماند
عضویت